به تو خندیدم... چون که می دانستم... تو به چه دلهره از باغچه همسایه... سیب را دزدیدی... پدرم از پی تو تند دوید... و نمی دانستی... باغبان... پدر پیر من است... من به تو خندیدم... تا که با خنده خود... پاسخ عشق تو را، خالصانه بدهم... بغض چشمان تو لیک... لرزه انداخت به دستان من و... سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک... دل من گفت برو... چون نمی خواست به خاطر بسپارد... گریه تلخ تو را... و من رفتم... و هنوز... سالهاست که در ذهن من آرام آرام... حیرت و بغض نگاه تو ،تکرارکنان... می دهد آزارم... و من اندیشه کنان،غرق این پندارم... که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟!!!
حمید مصدق
مریم میرجعفری ؛ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ - 16:26:03 -
[
11 نظر و 10 تشکر]، خوانده شده 50 بار
تشکر شده توسط: