|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی پارسا سلطانی ؛ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ - 14:57:25 -
[ 17 نظر و 10 تشکر]
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور» خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن» مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور» ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار» خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن» مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات» اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی» خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی» مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور» ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ داده،چه جور! من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا. پارسا سلطانی ؛ جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰ - 13:18:22 -
[ 9 نظر و 8 تشکر]
سلام دوستان صبحتان بخیر وشادی
پارسا سلطانی ؛ جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰ - 08:21:23 -
[ 8 نظر و 6 تشکر]
دختری می رفت ، پسری او را دید و دنبال او روان شد . دختر پرسید که چرا پس من می آیی ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ دختر گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پارسا سلطانی ؛ دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰ - 15:45:36 -
[ 7 نظر و 7 تشکر]
حالم بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم پارسا سلطانی ؛ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ - 15:35:55 -
[ 11 نظر و 10 تشکر]
اینه های زنگ زده ام را صدا می کنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت می کنم ، شمعها را زنده نگه می دارم ، کتابهای خسته ام را می بندم ، سلولهایم را از ترانه های رهایی لبریز می سازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا می خوانم.
تو را در برجهای عاج ، در چشمهای درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو می کنم ، هیچ چیز نمی تواند بین من وتو فاصله باشد ، نه دیوار ، نه سیمهای خاردار. اگر تو در کنارم باشی ، می توانم با اولین قطازی که از دوردست می آید به سوی بهار بروم. با تو اوازهای برهنه من شنیدنی و اشکهای عاشقا نه ام دیدنی است. با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است ، به ناگاه روشن می شود و معجزه های معطر دوروبر مرا فرا می گیرند. پیش از انکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابانهای شلوغ عبور بده !!! بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم و لابه لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم. بیا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند ، از خاکستر خودمان بیرون بیاییم و دور از سنگهای سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم. . پارسا سلطانی ؛ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ - 10:26:11 -
[ 8 نظر و 7 تشکر]
در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد .
دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو . در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم . دختر گفت ولی دکتر من نمی توانم اگر شما نیایید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا علائم بهبود در او دیده شود . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک و زیبا و پارسا سلطانی ؛ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ - 10:00:34 -
[ 9 نظر و 9 تشکر]
دل من فروشی است. خریداری؟ حاضری بخری و چانه نزنی؟ خدا این دل را از آهنربا ساخت. تو آنرا به هر صورت که می خواهی درآور، خدا این دل را از آهنربا ساخت تا فقط یک عشق و یک معشوق را بسوی خود بخواند. دل من فروشی است. اما مفت نمی دهم و معامله میکنم. نترس، در معامله بی انصافی نخواهم کرد.آیا هنوز هم صاحب دل خودت هستی؟ اگر هستی، آن را بده و این را بگیر و عزیز من باش.اما اول بگو: دلت را جای دیگری ندادهای؟ من معامله نسیه نمیکنم.اگر دلت جای دیگری است، بگو. من به تو اعتراضی نمیکنم، فقط میدانم که در این صورت دل من دیگر هرگز به بازار فروش نخواهد آمد. دوباره به درون سینهام خواهد لغزید و آن قدر در آنجا خواهد ماند که خداوند آن راهمراه روح وجسم من به سوی خویش بخواند. آخر برای عشقهای ما زندگی خیلی کوتاه است. در یک زندگی بیش از یک عشق واقعی نمیتوان داشت.
پارسا سلطانی ؛ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ - 09:09:07 -
[ 14 نظر و 13 تشکر]
سرمایه امروز بقیع، اشک است و اشک ، مدینه، جهان را از شیون اکنون خود پر کرده است
امروز بقیع در لباس سوگ، چکیده اشکهای غربت شیعیان است و دانش بحارالانوار اشکی است که به تمامی برگهای زرین احادیث، تسلیت میگوید . . . شیعیان رهبر ما را کشتند / صادق آل عبا را کشتند نور چشم علی و فاطمه را / وارث کربوبلا را کشتند . . . . . . شهادت امام صادق (ع)، مرد آسمانی مدینه، چشمه جود و سخاوت کوه حلم و بردباری، تجسم اخلاص و صبر و دریای عمیق علوم لدنی بر پیروان آن حضرت تسلیت باد پارسا سلطانی ؛ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ - 08:24:42 -
[ 8 نظر و 9 تشکر]
سلام دوستان صبحتان بخیر وشادی.پوریا ابراهیمی میخواهد بره هلند دیشب دیدمش اومده بود مشهدبرای زیارت وماموریت کاری . تو هتلی که ما بودیم باما بود .
پارسا سلطانی ؛ پنجشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۹۰ - 08:35:47 -
[ 9 نظر و 8 تشکر]
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||