<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- Generated on Thu, 17 May 2012 14:22:41 +0430 -->
<rss version="2.0">
  <channel>    <title>Ashpazonline.com</title>
    <link>http://www.ashpazonline.com</link>
    <description>آخرین پست های وبلاگ ها</description>
    <language>fa</language>
    <managingEditor>info@ashpazonline.com</managingEditor>
    <webMaster>info@ashpazonline.com</webMaster>
    <item>
      <title>راز ازدواج پایدار </title>
      <description><![CDATA[نتايج بررسيهاي پژوهشگران انگليسي نشان مي دهد که کليد يک ازدواج موفق و پايدار در اين است که مردان در نظافت خانه به همسران خود کمک کنند.  محققان مدرسه اقتصاد لندن در بررسيهاي خود کشف کردند که راز يک زندگي زناشويي موفق در کارهاي خانه نهفته است.  برپايه اين بررسيها، مرداني که در برق انداختن کف پوش خانه و نگهداري از فرزندان به همسر خود کمک مي کنند با کمترين ميزان خطر جدا شدن مواجهند.  بي شک اين خبر براي مرداني که ترجيح مي دهند به جاي کمک کردن در کارهاي خانه، بقاي زندگي خود را با خريد يک هديه تضمين کنند چندان خوشايند نيست. اين محققان به منظور دستيابي به اين نتايج سه هزار و 500 زوج انگليسي داراي فرزندان متولد شده در دهه 70 را مورد بررسي قرار دادند و از آنها سئوالات دقيقي در مورد انجام کارهاي خانه، نگهداري از بچه ها زماني که آنها زير پنج سال داشتند و خريد خانه پرسيدند. اين بررسيها نشان داد که بيش از نيمي از مردان هيچ کاري در خانه انجام نمي دادند. در حالي که يک چهارم مصاحبه شوندگان اظهار داشتند که حداقل دو مورد از اين تکاليف را انجام مي دادند. يک چهارم بقيه نيز حداکثر سه يا چهار مورد از اين کمکها را مي کردند. نتايج اين بررسيها حاکي از آن است که حدود هفت درصد از زوجهاي شرکت کننده پيش از آنکه فرزندان آنها به سن 10 سالگي برسد از هم جدا شدند و 20 درصد از زوجها نيز تا پيش از رسيدن تولد 16 سالگي فرزند خود جدا شده بودند. ساير مرداني که در کارهاي خانه به ويژه نظافت و نگهداري از فرزندان به همسر خود کمک مي کردند ازدواج پايدارتري داشتند. براساس گزارش تلگراف، اين محققان در اين خصوص توضيح دادند: \"خطر طلاق در بين مادراني که بيرون از خانه کار مي کنند زماني که مرد در کارهاي خانه کمک و از بچه ها مراقبت مي کند تا حد چشمگيري کاهش مي يابد (آمار طلاق در بين زناني که بيرون از خانه کار مي کنند بسيار بالا است). در حالي که ازدواجهايي که در آن پدر کار نمي کند و تمام وقت خود را به کارهاي خانه اختصاص مي دهد به همان پايداري ازدواجهاي سنتي است که در آن مرد بايد بيرون از خانه کار کند و زن بايد به کارهاي خانه رسيدگي کند.\" نتايج اين تحقيقات نشان مي دهد با توجه به اينکه انتظارات و توقعات زنان و مردان از سال 1975 تاکنون تغيير کرده است ميان رفتار شوهران و ثبات زندگي زناشويي يک ارتباط مستقيم وجود دارد.<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/ashegheto91/330962</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 14:12:04 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title> بـے جایـے...</title>
      <description><![CDATA[<br />
جایــے برایــــمــ بــاز کــن!!!<br />
<br />
    جایـــے کهـ عــشـــــــ❥ــــــقـــ را بشـــود<br />
<br />
<br />
     مثـــل بازےِِ هـــــاےِِ کودکــے<br />
<br />
<br />
بـــــــــــــاور کـــــــــــــــــرد<br />
<br />
   خستــه شدمـ از بـے جایـے ...]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Shadisa/330960</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 14:07:58 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدای عاشقان</title>
      <description><![CDATA[دردی که در سینه دارم ، دوای آن وجود تو است.<br />
آن فریادی که در سینه من برپاست ، فریادیست که از اعماق قلب من است.<br />
این تپشهای قلب من است که با فریاد، تو را صدا میکنند.<br />
تو را صدا میکنند و از تو یاری می جویند.<br />
مرا یاری کن ، تو که دوای دردهای منی ، قلب مرا تسکین کن.<br />
ای تو که تنها نیاز منی ، مرا از همه چیز و همه کس بی نیاز کن.<br />
من که جز تو کسی ندارم ، مرا از این تنهایی رها کن.<br />
رها کن مرا از غمهایم ، خاموش کن آتش غصه هایم ، به تو پناه میبرم ای تنها پناه بی کسی ها ، درهای رحمتت را به رویم باز کن....<br />
****************************************************<br />
خیلی ازآدمای بی معرفت بدم میاد اونایی که اول خوب و مهربونن الانم هستنا ولی منو فراموش کردن!فراموشم نکنین بی معرفتا!]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/simin78/330959</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 14:06:20 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تمام اشک های چشمم را به سلامتی تو نوشیدم</title>
      <description><![CDATA[تمام اشک های چشمم را به سلامتی تو نوشیدم<br />
تمام اشک های چشمم را به سلامتی تو<br />
<br />
نوشیدم....<br />
<br />
مستانه عربده می کشم تو را......<br />
<br />
آری امشب دوباره مستم...<br />
<br />
قلم را به دریا می زنم...<br />
<br />
بر روی خاک سجده می کنم...<br />
<br />
سرم را به باد می دهم...<br />
<br />
مگو که چهار عنصر را نمی شناسی قبلا آتش<br />
<br />
گرفته ام...... ]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/nima204/330958</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 14:05:19 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title> یک پیشنهاد !</title>
      <description><![CDATA[<br />
دختر خانوما خونه از شما جهیزیه از ما ببینم چیکار میکنیدا !  <br />
<br />
<br />
<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/imanrasekh/330956</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:59:46 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه کسی می گوید که گرانیست اینجا؟ </title>
      <description><![CDATA[دوره ی ارزانیست... چه شرافت ارزان.... تن عریان ارزان... و دروغ از همه چیز ارزان تر.... آبرو قیمت یک تکه ی نان..... و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت \"هر انسان ....!‬]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/parisa890/330955</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:57:24 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگر همه سكه داشتند . . .</title>
      <description><![CDATA[دلها سكه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند و يك نفر كنار خيابان <br />
خواب گندم نمي ديد تا ديگري از سر جوانمردي سكه اش را نثار او كند.<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/elm6260/330954</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:57:04 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>	 اقایون مواظب باشن از این سوتیا ندن</title>
      <description><![CDATA[همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟<br />
<br />
شوهر: قطعا نه!<br />
<br />
همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟<br />
<br />
شوهر: خوب معلومه که میخوام<br />
<br />
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟<br />
<br />
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم<br />
<br />
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟<br />
<br />
شوهر: ......!؟<br />
<br />
همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟<br />
<br />
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه<br />
<br />
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟<br />
<br />
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه<br />
<br />
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟<br />
<br />
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟<br />
<br />
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟<br />
<br />
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه<br />
<br />
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟<br />
<br />
شوهر: نه سایزش 38 هست<br />
<br />
همسر: [سکوت]<br />
<br />
شوهر: [گند زدم!]]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/zeinabsadani/330953</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:49:42 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هميشه رفتن رسيدن نيست</title>
      <description><![CDATA[<br />
<br />
فقط می‌ رویم تا برسیم ...بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.<br />
<br />
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.<br />
<br />
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.<br />
<br />
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...گاه رسیده ای و نمی‌ دانی<br />
<br />
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای<br />
<br />
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است<br />
<br />
که گاهی هیچ روی نمی دهد<br />
<br />
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!پدرم می گفت تصمیم نگیر!<br />
<br />
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است<br />
<br />
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن استگاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،<br />
<br />
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟<br />
<br />
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی،<br />
<br />
حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛<br />
<br />
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟یا پای کامپیوترت نباشی،<br />
<br />
گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی<br />
<br />
با خانواده ات دور هم بنشینید،<br />
<br />
یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و<br />
<br />
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی<br />
<br />
<br />
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟لازم است گاهی عیسی باشی<br />
<br />
ایوب باشی<br />
<br />
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و<br />
<br />
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:<br />
<br />
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...<br />
<br />
آیا ارزشش را داشت؟<br />
<br />
سپس کم کم یاد می ‌گیری<br />
<br />
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری<br />
<br />
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی<br />
<br />
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.<br />
<br />
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی<br />
<br />
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی<br />
<br />
خودت و عمرت ارزش دارد<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/kingebi74/330952</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:48:41 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فاصله ی سکوت را مزه مزه میکنم </title>
      <description><![CDATA[.<br />
<br />
در مرور ثانیه ها<br />
فاصله ی سکوت را مزه مزه میکنم<br />
تاب می آورم<br />
تمام طعم زمان را<br />
آنچه کوتاهترین زندگی را میمیرد<br />
ثانیه است<br />
حتی گَس !<br />
<br />
<br />
اثری از \"سارا. م\"<br />
<br />
.]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/zendooni/330951</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:47:41 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>طنززززز</title>
      <description><![CDATA[مردي دسته گلي روي قبر مادر عزيز مرحومش گذاشت و داشت به سمت ماشينش<br />
برميگشت كه توجهش به مردي جلب شد كه بالاي سر قبري زانو زده بود.بنظر<br />
ميرسيد مرد با سوز و گداز فراواني جمله اي را تكرار ميكرد،\"چرا بايد از<br />
دست ميرفتي؟\" ، \" چرا بايد از دست ميرفتي؟\" <br />
مرد اولي به سمتش رفت وگفت: اميدوارم مزاحم سوگواريتان نشده باشم اما در<br />
اين حد اظهار عجز و ناراحتي را تا بحال نديده ام ، براي چه كسي<br />
اينطورعميق ابراز ناراحتي ميكنيد؟ فرزند؟والدين؟ <br />
مرد سوگوار چند لحظه اي طول كشيد تا خودش را جمع و جور كند سپس پاسخ<br />
داد:\"شوهر اول همسرم ! \"<br />
<br />
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----<br />
<br />
يك زوج بر سر يك چاه آرزو رفتند، مرد خم شد ، آرزوئي كرد و يك سكه به<br />
داخل چاه انداخت.زن هم تصميم گرفت آرزوئي كند ولي زيادي خم شد و ناگهان<br />
به داخل چاه پرت شد <br />
مرد چند لحظه اي بهت زده شد بعد لبخندي زد و گفت: \" اين واقعاً درست كار<br />
ميكنه !!!!\"]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/alirezaz/330950</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:46:40 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مسافر...</title>
      <description><![CDATA[گفتی که با ترسیدنت ، بی من به خود لرزیدنت<br />
<br />
از خود جدایت می کنم<br />
<br />
اما دعایت می کنم<br />
<br />
گفتم که من بی آشیان کبوتر چشم تو ام<br />
<br />
گفتی که تو اسیری و اینک رهایت می کنم<br />
<br />
گفتی که صحبتی مکن تا رفتنم آسان شود<br />
<br />
چیزی نمی گویم عزیز تنها نگاهت می کنم<br />
<br />
کارت غرورم را شکست اشکی به چشمانم نشست<br />
<br />
چیزی ندارم غیر دل ، دل را به نامت می کنم<br />
<br />
حالا که تو شهابی و راه عقب نداری و عادت به رفتن کرده ای<br />
<br />
من هم دعایت می کنم<br />
<br />
حالا که می روی دگر از کوچه ی ما رد نشو<br />
<br />
ترسم ببینی حالمو ، از دل شکایت می کنم<br />
<br />
کنار من خالی شد و بوی  تو ام راهی شد و<br />
<br />
با باور رفتن تو اما لجاجت می کنم<br />
<br />
گر منصفانه بنگری بینی که بد تا کرده ای<br />
<br />
هر شب سوار یاد تو از دل عیادت می کنم<br />
<br />
آن روزگار با تو را در مشت خود فشرده ام<br />
<br />
هر شب همه خوابند و من پیوسته یادت می کنم<br />
<br />
هر اشتباهی کرده ام آسان به من بخشیده ای<br />
<br />
گر اشتباهی کرده ای من هم حلالت می کنم<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/hasanvasani/330949</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:45:52 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سنگ نوشته بر روی سنگ قبر استن لورل : </title>
      <description><![CDATA[سنگ نوشته بر روی سنگ قبر استن لورل :<br />
<br />
اگر بر سر قبرم آمدی و خنده بر لبانت نداشتی، دیگه باهات حرف نمیزنم که نمیزنم......]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Coco/330948</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:42:36 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پست</title>
      <description><![CDATA[نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت<br />
<br />
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت<br />
<br />
نخستین کلامی که دلهای ما را<br />
<br />
به بوی آشنایی سپرد و<br />
<br />
به مهمانی عشق برد<br />
<br />
پر از مهر بودی<br />
<br />
پر از نور بودم<br />
<br />
همه شوق بودی<br />
<br />
همه شور بودم<br />
<br />
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم<br />
<br />
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم<br />
<br />
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را<br />
<br />
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم<br />
<br />
دو آوای تنهای سرگشته بودیم<br />
<br />
رها در گذرگاه هستی<br />
<br />
به سوی هم از دورها پر گشودیم<br />
<br />
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم<br />
<br />
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم<br />
<br />
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق<br />
<br />
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم<br />
 <br />
 <br />
<br />
چه شبها ، چه شبها که همراه حافظ<br />
<br />
در آن کهکشانهای رنگین<br />
<br />
در آن بی کرانهای سرشار از نرگس و نسترن ،یاس و نسرین<br />
<br />
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم<br />
<br />
تو با آن صفای خدایی<br />
<br />
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی<br />
<br />
از این خاکیان دور بودی<br />
<br />
من آن مرغ شیدا<br />
<br />
در آن باغ بالنده در عطر و رؤیا<br />
<br />
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی<br />
 <br />
 <br />
<br />
چه مغرور بودم ... چه مغرور بودم<br />
<br />
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم<br />
<br />
من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم<br />
<br />
من و تو ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم<br />
<br />
چنان شاد،خوش،گرم،پویا<br />
<br />
که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم<br />
<br />
دریغا دریغا ،ندیدیم<br />
<br />
که دستی در آن آسمانها<br />
<br />
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است<br />
<br />
دریغا در آن قصّه ها و غزل ها نخواندیم<br />
<br />
که آب و گل عشق با غم سرشته است<br />
<br />
فریب و فسون جهان را<br />
<br />
تو کر بودی ای دوست و من کور بودم<br />
 <br />
 <br />
<br />
از آن روزها آه عمری گذشته است<br />
<br />
من و تو دگرگونه گشتیم<br />
<br />
دنیا دگرگونه گشته است<br />
<br />
در این روزگاران بی روشنایی<br />
<br />
در این تیره شبهای غمگین<br />
<br />
که دیگر ندانی کجایم! ندانم کجایی<br />
 <br />
 <br />
چو با یاد آن روزها می نشینم<br />
<br />
چو یاد تو را پیش رو می نشانم<br />
<br />
دل جاودان عاشقم را<br />
<br />
به دنبال آن لحظه ها می کشانم<br />
سرشتی به همراه این بیتها می فشانم<br />
<br />
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت<br />
<br />
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت<br />
<br />
نخستین کلامی که دلهای ما را<br />
<br />
به بوی خوش آشنایی سپرد و<br />
<br />
به مهمانی عشق برد<br />
<br />
پر از مهر بودی<br />
پر از نور بودم<br />
همه شوق بودی<br />
همه شور بودم<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/abcdefghig/330946</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:38:36 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هيچ تنهایی رو اونقدر تنها نکن</title>
      <description><![CDATA[خــــدايا<br />
<br />
هيچ تنهایی رو اونقدر تنها نکن که به هر بی‌ لياقتی بگه عشقم]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/mardin/330945</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:37:20 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>yani oun nakhast k nashod...???</title>
      <description><![CDATA[har ja k mibinam khastan tavanestan ast..atish migiram...<br />
yani oun nakhast ke nashod<br />
??]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/delakam/330944</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:36:02 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>   مــــَن... </title>
      <description><![CDATA[                 مــــَن...<br />
<br />
                               اين روزها فقط ســـُكوتـــ ميــكنم....<br />
<br />
                               كـــِنار مي نشينم...<br />
<br />
                               آرام ميـــــــگيرم...<br />
<br />
                              و يــَواش يـــَواش خودم را مــحــو ميكنم...<br />
<br />
                               از ذِهــטּ  تو...از ذِهــטּ  خودم...<br />
<br />
                               اما تو بگو...<br />
<br />
                               با دِلـَــــم...با دِلــــَت...چـــِه كـُنم؟؟!]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Shadisa/330943</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:33:21 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title> دانستنی های جالب از انسان</title>
      <description><![CDATA[ بشر پر حرف ترين موجود روي زمين است.<br />
<br />
محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند، 6 سال غذا مي خورد و 23 سال نيز مي خوابد.<br />
<br />
هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد.<br />
<br />
در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس ميکند و قلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و 58 ميليون بار بدون وقفه و اغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.<br />
<br />
حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد.<br />
<br />
نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بیند.<br />
<br />
انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته.<br />
<br />
با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است .....<br />
<br />
بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت ميشود اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مينشيند و 29 ميليون آن کشته ميشود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.<br />
<br />
در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.<br />
<br />
انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند.]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/ashegheto91/330942</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:29:19 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مفهوم عشق</title>
      <description><![CDATA[از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .<br />
<br />
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .<br />
<br />
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .<br />
<br />
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .<br />
<br />
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .<br />
<br />
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .<br />
<br />
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .<br />
<br />
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .<br />
<br />
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .<br />
<br />
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .<br />
<br />
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .<br />
<br />
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .<br />
<br />
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .<br />
<br />
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.<br />
ا<br />
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….<br />
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/arsheya66behdar/330940</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:28:45 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درد داره....</title>
      <description><![CDATA[درد دارد !<br />
وقــتـی می رود ..<br />
و هـمه می گــویـند : دوستـت نــداشـت ...<br />
و تــو نمـی تــوانـی بـه هـمه ثــابـت كــنی<br />
كه هــرشـب<br />
بــا عـاشـقانـه هــایـش خـــوابت می كـــرد ]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/880041701/330941</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:28:45 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مثلا</title>
      <description><![CDATA[چرا بعضها کلاس می زارن. مثلا درخواست دوستی میدی رد میکنن.      <br />
<br />
مثلا حالا با کلاسی .خدا رو شکر که با کلاسی. ایشالا با کلاس بمونی.<br />
<br />
والا]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/matinline/330939</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:28:23 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هی بهت گفتم این دختره به دردت نمیخوره بیا ...</title>
      <description><![CDATA[هی بهت گفتم این دختره به دردت نمیخوره بیا اینم فیلمش]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/0923254951/330937</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:24:18 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آیا با ناظر شدن نیکای ایران موافقید ؟!</title>
      <description><![CDATA[دوباره سلام<br />
با توجه به بالا بودن حجم کاری  تیم نظارت بر آن شدیم چند ناظر به سایت اضافه کنیم.<br />
دوستان عزیزم با توجه به لیستی که از انتخابات گذشته داریم خواستیم ناظر انتخاب کنیم که متحدالقول کاربر مورد نظرمون نیکای ایران شد.<br />
خواستیم نظر شما رو هم بدونیم<br />
آیا با ناظر شدن نیکای ایران موافق هستید یا نه ؟!<br />
اگر حرفی هست لطفا\" فقط بصورت خصوصی عنوان کنید . ممنون میشم.<br />
در مورد دوست عزیزم امیر حسینی هم جا داره توضیح بدم که متاسفانه ریسک دوباره ی پنل نظارت رو به امیرجان سپردن کمی برای کادر فنی سخت شده!<br />
با ویروسی شدن امیر و یا چیزی که کاربرا اسمش رو گذاشتن هک!!! سایت کم آسیب ندید!<br />
حذف شدن مدیریت و ناظرا و کاربرا و هزینه هایی که سرور در بر داشت.<br />
از این رو کادر فنی این خواسته رو به تعویق انداخته و ممکنه حتی پنلشون هرگز نصب نشه. این هیچی از ارزشها و زحمتهایی که داداش امیر گل برای سایت کشیده کم نمیکنه .<br />
ازتون خواهش میکنم به خواسته و صلاح دید مدیران سایت احترام بگذارید و بدونید این مشکل خارج از حیطه ی وظایف ناظرین سایته.<br />
امیدوارم توضیحاتم کامل بوده باشه.<br />
آخر هفته ی خوبی داشته باشید.....]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/elham/330914</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:23:30 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پدر 17 ساله صاحب 4 فرزند شد</title>
      <description><![CDATA[<br />
واحد مرکزی خبر: نوجوان ۱۷ ساله در اولین زایمان همسرش که ۴ قلو به دنیا آورد ، صاحب ۳ دختر و یک پسر شد.تولد چهارقلوها بدون استفاده از داروهای تقویتی و هورمونی بندرت اتفاق می‌افتد. این نوزادان تنها ۳ روز پس از تولد ۴ قلوهای سنندجی به دنیا آمده‌اند<br />
<br />
به دنبال انتقال زن ۲۴ ساله‌ای به بیمارستان علی‌بن‌ابیطالب برای وضع حمل، پزشکان این مرکز موفق شدند پس از چند ساعت تلاش، ۴ فرزند زن باردار را در این بیمارستان به دنیا آورند. این نوزادان که ۳ دخترو یک پسر هستند، هر کدام یک کیلو و ۲۰۰ گرم وزن دارند و در سلامت کامل به سر می‌برند.<br />
<br />
دکتر امجدی، پزشک زن باردار دراین باره گفت: مادر این نوزادان مدعی است که از هیچ دارویی استفاده نکرده است.<br />
<br />
وی افزود: تولد چهارقلوها بدون استفاده از داروهای تقویتی و هورمونی بندرت اتفاق می‌افتد. بنا بر این گزارش، سن مادر نوزادان ۴ قلو ۲۴ و سن پدر آنها ۱۷ سال اعلام شده است.<br />
<br />
این نوزادان تنها ۳ روز پس از تولد ۴ قلوهای سنندجی به دنیا آمده‌اند که مادر این کودکان ۳۸ سال داشت و دومین زایمان خود را سپری می‌کرد.<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/pranses1363/330935</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:23:08 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیوانه درزبان پارسی</title>
      <description><![CDATA[عاقل   مباش   تا   غم   ديوانگان  خوري           ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند<br />
<br />
<br />
شجاع كاشي<br />
<br />
 <br />
<br />
زهشياران عالم هركه راديدم غمي دارد            دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد<br />
<br />
<br />
زني بنام آقا بيگم<br />
<br />
 <br />
<br />
از  براي  امتحان  چندي  مرا  ديوانه كن            گر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا<br />
<br />
<br />
صائب تبریزی <br />
<br />
 <br />
<br />
كجا دربزم اوجاي چومن ديوانه‌اي باشد            مقام همچومن ديوانه اي ويرانه اي باشد<br />
<br />
<br />
وحشي بافقي<br />
<br />
 <br />
<br />
حيلت رهاكن عاشقاديوانه شوديوانه شو          واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو<br />
<br />
<br />
مولوي<br />
<br />
 <br />
<br />
گرد باد  بي  سرانجامم  كه از ديوانگي            بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن<br />
<br />
<br />
بهادر يگانه<br />
<br />
 <br />
<br />
باز اگر  راحت  جاني بود افسانة تست            بازهم عقل،كسي رااست كه ديوانة تست<br />
<br />
<br />
عماد خراساني<br />
<br />
 <br />
<br />
اي  همچو  پري  از  من  ديوانه رميدي            صد  بار  مرا  ديده  و  گوئي  كه  نديدي<br />
<br />
<br />
هلالي جفتائي<br />
<br />
 <br />
<br />
يا  رب  آن  سوز  فكن  در دل ديوانه ما            كه  كليم  آيد  و  آتش  برد  از  خانة ما<br />
<br />
<br />
باقر خرده<br />
<br />
 <br />
<br />
تاسرزلف توشد سلسله جنيان جنون            كس نديدم به همه شهر كه ديوانه نبود<br />
<br />
<br />
فروغي بسطامي<br />
<br />
 <br />
<br />
اگرسوداي ليلي برسرت افتاده مجنون شو     كه هرشهري به صحراي جنون دروازده دارد<br />
<br />
<br />
مجذوب تبريزي<br />
<br />
 <br />
<br />
هوسي  كرده‌ام امروز كه ديوانه شوم            دست دل گيرم و از خانه به ويرانه شوم <br />
<br />
<br />
نشاط اصفهاني<br />
<br />
 <br />
<br />
كار جنون  ما به تماشا كشيده است            يعني تو هم بيا كه تماشاي ما كني<br />
<br />
<br />
فروغي بسطامي<br />
<br />
 <br />
<br />
از  بزم طرب  باده گساران همه رفتند            از كوي جنون سلسله داران همه رفتند<br />
<br />
<br />
نه كوه كن بي سر وپا ماند نه مجنون            ما با كه نشستيم كه ياران همه رفتند<br />
<br />
<br />
غزالي شهدي<br />
<br />
 <br />
<br />
جائي  نه  كه  گيرد  دل  ديوانه قراري            ويران شود  اين  شهر  كه ويرانه ندارد<br />
<br />
<br />
مجمر اصفهاني<br />
<br />
 <br />
<br />
جنون  را  گر  به  عالم   حاصلي  بود            به  دست  ما  و  مجنون  هم دلي بود<br />
<br />
<br />
قطره اصفهاني<br />
<br />
 <br />
<br />
اي عقل اگرديوانه اي زنجيرگيسويش نگر       اي عشق اگر شوريده‌اي درچشم‌جادويش نگر<br />
<br />
<br />
بهادريگانه<br />
<br />
 <br />
<br />
ديوانگي است چارة دل چون گرفته شد        اين   قفل  با  كليد  دگر  وا  نمي شود<br />
<br />
<br />
صائب تبریزی<br />
<br />
 <br />
<br />
اي خواجه كه روز وشب پي سيم وزري        دنيا  طلبانه  هر  طرف  در  به  دري<br />
<br />
<br />
گنجت  به  پسر   رسد    عذابش  بر تو         بالله  كه  ز   ديوانه   تو   ديوانه تري <br />
<br />
<br />
مهدي سهيلي<br />
<br />
 <br />
<br />
گرنمي چينم گل شادي خوشم باخارغم       زآنكه من ديوانه ام گل رانمي دانم زخار<br />
<br />
<br />
بابا فغاني شيرازي<br />
<br />
 <br />
<br />
دلم ديوانه شد ديوانه شد  ديوانه ديوانه          دگر از خويشتن بيگانه‌ام بيگانه بيگانه<br />
<br />
<br />
عماد خراساني<br />
<br />
 <br />
<br />
از  سينة   تنگم     دل   ديوانه    گريزد          ديوانه  عجب  نيست كه از خانه گريزد<br />
<br />
<br />
دولتشاه قاجار<br />
<br />
 <br />
<br />
من  از  دل  و  دل  از  من ديوانه گريزان          ديوانه    نديديم    ز     ديوانه     گريزد<br />
<br />
<br />
دولتشاه قاجار<br />
<br />
 <br />
<br />
ياد آن شب كه به  ديوانگيم  قهقهه زد          ريخت آن سلسلة زلف چوبرشانه مرا<br />
<br />
<br />
اطهري كرماني<br />
<br />
 <br />
<br />
كسي ديوانه باشدكزسركويت رودجائي        دل اينجا،دولت اينجا،مدعي اينجا،اميداينجا<br />
<br />
<br />
عالم شيرازي<br />
<br />
 <br />
<br />
با آنكه مي از شيشه به پيمانه نكردي          در بزم، كسي نيست كه ديوانه نكردي<br />
<br />
<br />
فروغي بسطامي<br />
<br />
 <br />
<br />
جنون راكارهاباقي است بامشت غبارمن      كه بازي گاه طفلان مي شود خاك مزار من<br />
<br />
<br />
حزين لاهيجي <br />
<br />
 <br />
<br />
من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه؟         صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه<br />
<br />
<br />
مولوی<br />
<br />
<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/hasanvasani/330934</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:22:42 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه ازدواج کرده باشی یا ازدواج نکرده ای ا</title>
      <description><![CDATA[وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.<br />
<br />
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟<br />
<br />
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.<br />
<br />
با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.<br />
<br />
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.<br />
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.<br />
<br />
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. <br />
<br />
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.<br />
<br />
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.<br />
<br />
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.<br />
<br />
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!<br />
<br />
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.<br />
<br />
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.<br />
<br />
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.<br />
<br />
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.<br />
<br />
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.<br />
<br />
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.<br />
<br />
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.<br />
<br />
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. <br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/yaldaie/330933</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:19:48 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نارنجی پوشا متشکریم!!</title>
      <description><![CDATA[]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/salary/330931</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:16:19 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشق چیه؟</title>
      <description><![CDATA[دختر 5ساله از داداش بزرگترش پرسيد عشــق چيه ؟و اون جواب داد :عشق حسيه که وقتي تو شکلات مدرسمو از پاکت خوراکيام برميداري و من هميشه گرسنه ميمونم ولي هنوز دلم نمياد جاي خوراکيامو عوض کنم‬]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/sunnygirl/330930</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:13:27 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میگن دلتنگ نبـــــاش!  انگـــــار به آب بگی خ</title>
      <description><![CDATA[میگن دلتنگ نبـــــاش!<br />
<br />
انگـــــار به آب بگی خیس نبـــــاش!]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/soheilahkh/330929</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:12:40 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هرررررررررررري</title>
      <description><![CDATA[آدمهاتنهاکه نباشند,میروند.<br />
تنهاکه میشوند,برمیگردند.<br />
وقتی که برگشتندتنهالایق یک کلمه اند:<br />
هررررری<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/527527/330928</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:10:15 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گاهی دلم تنگ تو میشود !</title>
      <description><![CDATA[گاهی دلم تنگ تو میشود !<br />
<br />
به تمام دلایلی که تو نیستی !<br />
<br />
به اجبار آرام میگیرم ...<br />
<br />
چه اجـــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــبار تلــ ــــــــخی !<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/bitohargez/330927</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:10:11 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کارتون memol رو کیا یادشونه ؟؟ یه دنیا خاطره </title>
      <description><![CDATA[کارتون memol رو کیا یادشونه ؟؟<br />
یه دنیا خاطره دارم از این کارتون<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/asman25/330926</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:08:26 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشق را از مادرت یاد بگیر ... ♥ جاودانه ♥ ... </title>
      <description><![CDATA[عشق را از مادرت یاد بگیر ... ♥ جاودانه ♥ ... !]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/hosin25/330924</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:06:01 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>end خلاقیت (عکس)</title>
      <description><![CDATA[تقلب قانونی یا غیر قانونی ؟<br />
******************<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/ferijun/330923</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:05:22 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دختر دانشجویی که برای امرار معاش کفش واکس میز</title>
      <description><![CDATA[دختر دانشجویی که برای امرار معاش کفش واکس میزند :|<br />
<br />
دست همچین شیردختری رو باید بوسید<br />
دختر دانشجویی که برای امرار معاش کفش واکس میزند :|<br />
<br />
دست همچین شیردختری رو باید بوسید<br />
<br />
بچه زرنگ]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/shoila/330922</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 13:04:59 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعای شب جمعه</title>
      <description><![CDATA[<br />
شب جمعه بر سایر شبها فضیلت بسیاری  دارد برای این شب  برنامه های گسترده ومتنوعی عرضه شده است  وچنین شبی شب دریافت   ها  وترفیعات  بزرگی  برای بندگان صالح ودوستان خدای تبارک وتعالی است <br />
در این شب خواند دعای کمیل و سوره واقعه سفارش شده است.<br />
پس قدرشو بدونیم دوستای گلم.]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/25592559/330921</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:59:09 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حموم و BBC............!</title>
      <description><![CDATA[*حموم بودم ، بابام در میزنه!<br />
<br />
*میگم:<br />
 بله؟؟<br />
<br />
*میگه:<br />
حمومی؟؟؟<br />
<br />
*میگم:<br />
پــــــــــــــــــــ نــــــــــــــــ پــــــــــــــ....اینجا لندن بید ، صدای منو از رادیو BBC میشنوی!!!<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Dr7Saman/330920</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:57:25 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فواید ازدواج</title>
      <description><![CDATA[<br />
<br />
قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر<br />
 بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید<br />
 نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن<br />
<br />
قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه<br />
 بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه<br />
 نتیجه اخلاقی : با ادب شدن<br />
<br />
قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت<br />
 بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت<br />
 نتیجه اخلاقی : متواضع شدن<br />
<br />
قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث<br />
 بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت<br />
 نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن<br />
<br />
قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی<br />
 بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم<br />
 نتیجه اخلاقی : صله رحم<br />
<br />
قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره<br />
 بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف<br />
 نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید<br />
<br />
قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا<br />
 بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم<br />
 نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن<br />
<br />
قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر<br />
 بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان<br />
 نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی<br />
<br />
قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی<br />
 بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه<br />
 نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.<br />
<br />
<br />
<br />
 <br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/pranses1363/330919</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:56:15 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بخورش دیگه چرا معطلی ؟؟؟؟</title>
      <description><![CDATA[<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Mozafari/330918</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:55:42 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ما میترسیم ؛ اونی که دوس داریمو از دست بدیم !</title>
      <description><![CDATA[ما میترسیم ؛ اونی که دوس داریمو از دست بدیم !<br />
به خاطر همین اینقدر کارای الکی انجام میدیم ،<br />
که زودتر از دستش میدیم ... !!!]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/mardin/330915</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:52:28 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در زندگی ات سه چیز را تجربه کن.........</title>
      <description><![CDATA[در زندگی ات سه چیز را تجربه کن<br />
<br />
دوست داشتن را برای تجربه<br />
<br />
عاشق شدن را برای هدف<br />
<br />
فراموش کردن را برای قبول واقعیت ...]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/helia88/330913</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:51:22 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اینم فامیله که ما داریم ................</title>
      <description><![CDATA[ديشب ساعته 2 نصفه شب دختر خالم بعده يه سال اس داده… دختر خالم : سلام ،ميدوني جريان چيه؟؟ من : سلام نه بگو بينم چيه نصفه شبي؟ دختر خالم:به مقدار الکترسيته اي که از يک رسانا عبور ميکند جريان ميگويند<br />
 ---------------------------------------------------------------------------- <br />
عموم آمريکا زندگي ميکنه… با کليييي ذوق و شوق گفتم: عمو من خيلي دوس دارم بيام اونجا زندگي کنم. برگشته ميگه : خب اينجا کسي رو داري بري پيشش؟؟؟ <br />
--------------------------------------------------------------------------- <br />
مامانم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس اونم آخره شباست که صِدام میزنه مهندس بیا آشغالا رو بزار دَم در!!!<br />
 -------------------------------------------------------------------------<br />
با دختر خالم رفته بودیم بیرون، دوستش ما رو دید اومد جلو گفت: این پسره کیه؟ دختر خالم هم اومد تریپ شاخ و دفاع از من بیاد گفت: هر خری که هست به تو چه؟<br />
-----------------------------------------------------------------------<br />
پسر خالم کلاس دوم تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود: آیا میدانید رود هیرمند به کدام دریا میریزد؟ اینم نوشته بود: بله میدانم!<br />
معلم خوشش اومده بود نمره کامل داده بود.<br />
----------------------------------------------------------------<br />
با مامانم رفتيم مغازه تعميرات تلفن كه تلفن بي سيم خونرو بديم درست كنن. يارو تلفن زده به پيريز بعد با موبايلش زنگ زد كه ببينه زنگ ميخوره يا نه. تلفن كه زنگ خورد مامانم به من ميگه اين آقاهه شماره مارو از كجا داشت؟<br />
----------------------------------------------------------------<br />
<br />
<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Roohan/330912</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:46:29 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بدون شرح</title>
      <description><![CDATA[میگن رانندش خانوم بوده وعاشق پرواز....]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/a1364h/330911</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:46:01 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درتلاتم  زهن ...موج خاموشی !</title>
      <description><![CDATA[خسته از دیدار <br />
        خسته از دیوار<br />
             خسته از شوق <br />
                 توگویی عشق !<br />
             من  پر از شوق پریدن <br />
           عشق ،نگاه... نگاه ...بهت نرسیدن<br />
        سکوت سکوت انشعابی به نابودی <br />
         هیچ ...پوچ!         زندگی ...درک ...حقیقت <br />
                   حقیقت..  تلخ  تلخ  همانند زهر<br />
                                                    مرگ.. حق!        نفس به یاریم نمی رسد ...<br />
                                     واژه ها پراکنده در افکارم .        جایش بده حرف به حرف !<br />
<br />
سکوت همیشه رضانیست <br />
          من به افکارم   هااای میکشم ...هااای <br />
                                  زندگی درک حیات، ...شاید ...شاید  <br />
                                            عشق دچار ..دچار باید بود!<br />
                        شاید قسمت نبود!<br />
                                    هه!هق! هق! <br />
                                            دیوانه، قسمت دگر چیست <br />
                                                       دچاربودن،رویای نهان قلب <br />
                                                                 هلاک بایدبود ...هلاک !<br />
                                                      عشق شاید! همین  سه ماه بود.<br />
<br />
<br />
........................................................................<br />
بعد از یه اتفاق ...<br />
                خسته هلاک .....<br />
جایش  چه بزاریم ...........هیچ <br />
                 مگر میشود گذاشت <br />
<br />
                   هلاک باید بود!<br />
<br />
<br />
 مگر میتوانم فراموش کنم!<br />
                               هرگز!<br />
     مگر سپیده ی صبح را به غروب دیدن....................<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/raharad/330910</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:44:37 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمايــــــــــــــــــش</title>
      <description><![CDATA[حرفـــهایم را تعـــبیر می کنی<br />
<br />
<br />
ســـکوتم را تفســـــیر<br />
<br />
<br />
دیـــروزم را فرامــــــوش<br />
<br />
<br />
فـــردایم را پیشــگوئی<br />
<br />
<br />
......<br />
<br />
<br />
به نبــــودنم مشـــکوکی<br />
<br />
<br />
در بـــودنم مـــردد<br />
<br />
<br />
از هیــــچ گلایه مـــی سازی<br />
<br />
<br />
از هـــمه چیــــز بهــانه<br />
<br />
<br />
مـــ ــن<br />
<br />
کـــجای این نمایــــشم ؟<br />
<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/Shadisa/330909</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:43:29 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یار مهربان...</title>
      <description><![CDATA[از فاطمه اكتفا به نامش نكنید<br />
<br />
نشناخته توصیف مقامش نكنید<br />
<br />
هر كس در او محبت زهرا نیست<br />
<br />
علامه اگر هست سلامش نكنید]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/asghar90/330908</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:41:22 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title> تو از بهشت قــــلب من رانده </title>
      <description><![CDATA[تو كه با هر سیب كرم خورده ای... وسوسه می شوی... بـــــــــرو.. تو از بهشت قــــلب من رانده شده ای... در بهشت ماندن، لایق هر كس نیست]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/hesam0000/330907</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:40:23 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدانگهدار...بیوفا</title>
      <description><![CDATA[این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست<br />
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست<br />
 <br />
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم<br />
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست<br />
 <br />
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند<br />
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست<br />
 <br />
دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم<br />
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست<br />
 <br />
باید خدا هم با خودش روراست باشد<br />
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست<br />
 <br />
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر<br />
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست<br />
]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/salary/330906</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:39:36 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title> پست ...</title>
      <description><![CDATA[ای پیج تو بهترین سر آغاز<br />
<br />
<br />
ای پست تو مونس روانم<br />
جز \"لایک\" تو نیست در توانم<br />
<br />
هم پست های نانموده دانی<br />
هم \"کامنت\" نا نوشته خوانی<br />
<br />
از این انتظار رهاییم ده<br />
با \"لایک\" خود آشناییی ام ده...!!!]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/edivedi/330905</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:38:13 +0430</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گناه من چيست </title>
      <description><![CDATA[گناه من چيست ]]></description>
      <link>http://www.ashpazonline.com/weblog/9344/330904</link>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 12:36:56 +0430</pubDate>
    </item>
  </channel></rss>
