صفحه اصلی تالار گفتمان | صفحه اصلی سایت آشپزآنلاین | تبلیغات


                         

¤¤¤  لحظات خوبي را براي شما آرزومنديم.  ¤¤¤

مشاهده پست هاي بدون جواب | نمايش مبحث هاي فعال

نام کاربري:
کلمه عبور:

به ياد داشته باش
فقط در در صفحه اصلي تالار ميتوانيد از ورود سريع استفاده کنيد
 (0 پیامک جدید)
درخواست عضويت   ورود * ورود 







ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 82 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5, 6  بعدي
forumtools   forumtools
نويسنده پيغام
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 12:23 pm 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


محبوبیت: 1


تاريخ عضويت: جمعه 1 بهمن 1389, 7:22 pm

پست ها : 57

تشکر کرده اید: 5 مرتبه

تشکر شده:
60 مرتبه در 27 پست

بچه ها


خسته ام


خیلی خسته


به خاطر شوهرم از کارم گذشتم و تو یه شهرستان به دور از خانوادم زندگیم شروع شد


نحوه آشنائیمونم سنتی بود چون من تهران بودم و رفت و آمد مشکل بود به خواسته اونا زود عروسی کردیم و من برای همیشه با آرزوهام خداحافظی کردم و به همه چیز به خاطر ازدواجم پشته پا زدم


hiker


به این امید که قدرم رو می دونن و خوشبخت می شم


نمی دونین چقدر در حقش محبت کردم و حالا که 6 سال می گذره یه دختره 4 ساله دارم از همه چیه این زندگیم حالم به هم می خوره


چیزی جز نا امیدی و پوچی نصیبم نشده تنهام خیلی تنها


همیشه خواستم باهاش مثله دوست باشم ولی بعدا چوبش رو خوردم


گاهی اوقات خوب و مهربون می شه ولی این خوشبختی من زود تموم می شه


می بینم تو دور و اطرافم او نائی رو که به شوهراشون بها نمیدن و چقدر موفق ترن شوهره براشون می میره زنه بگه آخ مرده جونش در میاد


افسوس که منه نتونستم آدم سرد و مغروری باشم


چون تنها بودم خیلی وقتا مجبور بودم برم منت کشی .....................


آه که چقدر مظلومم


خیلی وقتا واسه خودم گریه می کنم و اینکه با انتخاب اشتباهم و فدای همه چیزم نه تنها خودم بلکه دخترم رو هم بد بخت کردم


حرفی هم که میزنم می گه این اراجیف چیه


طلاقت می دم می فرستمت خونه بابات


 


_________________

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از مادارند ولی بیخبرنداز نزدیکی دلهایمان



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم جنگل آبی تشکر کرده اند:
SEPIDEH* (يکشنبه 15 آبان 1390, 5:41 am), yeganeh jan (يکشنبه 15 آبان 1390, 12:34 pm)
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 12:35 pm 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


محبوبیت: 5


تاريخ عضويت: دوشنبه 2 آبان 1390, 11:11 pm

پست ها : 25

تشکر کرده اید: 18 مرتبه

تشکر شده:
47 مرتبه در 36 پست

سلام عزیزم!خیلی متاثر شدم.این مشکل خیلی از خانوماست.بعد ازدواج خودشونو در شوهرشون حل میکنند.مثل شکر که وقتی توی آب حل میشه دیگه هیچی از خودش باقی نمیمونه.


اینو بدون که هنوزم دیر نیست.کلاسهای مختلف برو بهش نشون بده توهم انسانی هستی که واسه خودش شخصیت و سلایق واهداف جدایی داره.اینایی که میگم تو زندگی خودمم بوده و بعد کلی اعصاب خوردی بهشون رسیدم.


چرا باهت اینجوری حرف میزنه؟شما خودت مدام اسم طلاقو میاری تو بحثاتون؟باهش بد حرف میزنی؟





بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم sibiloo تشکر کرده اند:
SEPIDEH* (يکشنبه 15 آبان 1390, 5:41 am)
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 3:37 pm 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


حالت من: Cloud_9

محبوبیت: 94


تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهریور 1390, 2:25 pm

پست ها : 187

تشکر کرده اید: 891 مرتبه

تشکر شده:
967 مرتبه در 166 پست

محل سکونت: کرمان

غصه نخور عزیزم خیلی ها توی زندگی مشکل دارن و فقط تو نیستی مهم اینه که چطور با اون مشکل برخورد کنی باید ریشه


مشکلت رو پیدا کنی و اگه میبینی حل میشه حلش کنی و اگه نه سوختن و ساختن دردی رو دوا نمیکنه اگه به خاطر دخترت از خودت


بگذری اینده دخترت رو هم خراب میکنی




با یه مشاور صحبت کن و توکل کن به خداlove


 


_________________

همواره
روحی مهاجر باش به سوی مبدا!
به سوی آنجا که بتوانی انسان تر باش
ی



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم سایدا تشکر کرده اند:
SEPIDEH* (يکشنبه 15 آبان 1390, 5:41 am)
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 3:42 pm 

به نظر من با مردا عین خودشون باید رفتار کرد نه ازشون فاصله گرفت نه زیاد بهشون محل داد عزیزم فکر کنم شما زیادی از خودتون مایه گذاشتین واسه این آقا واسه همینه که اینجوری رفتار می کنه چرا شما منت کشی می کنی یه کم تحمل کنی خودش میاد واسه منت کشی خودت اینجوری عادتش دادی به نظر من بیشتر به خودت برس و عین خیالت نباشه کتاب رازهایی درباره مردان خیلی کمکت میکنه



بالا
  
 
کاربران زیر از شما کاربر محترم nazin تشکر کرده اند:
minimona (جمعه 13 آبان 1390, 6:57 am), ღ مهرانه جان ღ (جمعه 13 آبان 1390, 7:50 am), SEPIDEH* (يکشنبه 15 آبان 1390, 5:42 am)
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 5:20 pm 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


محبوبیت: 1


تاريخ عضويت: جمعه 1 بهمن 1389, 7:22 pm

پست ها : 57

تشکر کرده اید: 5 مرتبه

تشکر شده:
60 مرتبه در 27 پست

sibiloo نوشته است:


سلام عزیزم!خیلی متاثر شدم.این مشکل خیلی از خانوماست.بعد ازدواج خودشونو در شوهرشون حل میکنند.مثل شکر که وقتی توی آب حل میشه دیگه هیچی از خودش باقی نمیمونه.


اینو بدون که هنوزم دیر نیست.کلاسهای مختلف برو بهش نشون بده توهم انسانی هستی که واسه خودش شخصیت و سلایق واهداف جدایی داره.اینایی که میگم تو زندگی خودمم بوده و بعد کلی اعصاب خوردی بهشون رسیدم.


چرا باهت اینجوری حرف میزنه؟شما خودت مدام اسم طلاقو میاری تو بحثاتون؟باهش بد حرف میزنی؟





ممنونم از هم دردیت


راستش از همون اول دائم برای ترسوندن من می گه طلاقت می دم


الان نمی ترسم ولی بدم مییاد اینجوری می گه احساس می کنم بی ارزش میشم


خیلی به مرد بودن خودش افتخار می کنه


همیشه تو هر مشاجره ای به وجود بیاد یه جائی بالاخره تقصیرا می یفته به گردن من


احساس بدی دارم


خیلی موقع ها هم مثل فرشته هاس ولی طول نمی کشه


تو دعواها خیلی بهم بی احترامی میکنه


حتی این اواخر جلو روی مامانم گفت ازت بدم مییاد


اون موضوع تموم شده ولی نمی تونم فراموشش کنم و با هر بی احترامی که می کنه عشقم بهش کمتر می شه


می گه غر می زنی


توقع داره دائم دورو برش بپلکم و قربون صدقش بشم از هیچی ناراحت نشم عصبانی نشم


وقتی عصبانی میشه من برم آرومش کنم


می دونم خیلی پر روش کردنم و با محبتهای زیادم توقعش رو بالا بردم اما بلد نیستم متعادل باشم تا کمی سرد می شم متوجه میشه و شروع می کنه به محل ندادن منم طاقت ندارم


انگار جامون عوض شده


و بزرگترین اشتباهم تو این زندگی تن دادن به خانه داری بود (قصد توهین به خانه داران عزیز رو ندارم )


برای کسی که   بین زن و مرد یه دنیا تفاوت زیادی قائله  باید از لحاظ مالی خود ساخته بود تا اینقدر خودشو بالا ندونه


برای خودم متاسفم


از همتون ممنونم دوستان خوبم


منتظر پشنهادهای شما هستم


 


 


 


_________________

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از مادارند ولی بیخبرنداز نزدیکی دلهایمان



بالا
 مشخصات  
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 8:48 pm 


کاربر جدید

No Avatar
offline


محبوبیت: 1


تاريخ عضويت: شنبه 21 خرداد 1390, 2:18 pm

پست ها : 29

تشکر کرده اید: 21 مرتبه

تشکر شده:
67 مرتبه در 16 پست

سلام عزیزم منم با نظر دوستان موافقم دیگه کمتر به گذشته ها فکر کن فقط ببین تو زمان حال چی خوشحالت میکنه همون کارو انجام بده. خودت رو با بهترین هدیه زندگیت  مشغول کن امیدت به خدای مهربون باشه یه خورده روش زندگیتو عوض کن وکمتر برا آشتی پیشقدم شو غرورتو حفظ کن گذشته هر چی بود گذشت مهم الانه که تو آیندتم تاثیر داره در ضمن باید به دخترتم نشون بدی که یه زن هم واسه خودش غرور وشخصیت داره .به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس براخودت ودخترت بهترینها رو آرزو دارم .



بالا
 مشخصات  
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 9:05 pm 


برنده مسابقه عکاسی
برنده مسابقه عکاسی

نماد کاربر
offline


حالت من: Cold

محبوبیت: 344


تاريخ عضويت: پنج شنبه 25 آذر 1389, 6:34 pm

پست ها : 1798

تشکر کرده اید: 888 مرتبه

تشکر شده:
5332 مرتبه در 2116 پست

خواهر گلم به نظرم بگرد حتی توی همون شهرستان یه کاری پیدا کن و انجام بده . حتی اگه مخالفت شدید هم بکنه .


شما باید مستقل باشی تا روحیه ات رو بدست بیاری. ضمنا زیاد هم هر دفعه کوتاه نیا . اگه می بینی سر سنگینه خب بذار یه چند روز باشه ببین چه اتفاقی می افته . قهر نباش اما اگه کم محلی کرد یا سر سنگین بود شما هم همونقدر سنگین رفتار کن . زیاد کوتاه اومدن باعث می شه فکر کنند وظیفه شما هست .


با یک یا چند مشاور حتما صحبت کن . ممکنه با یکی دوتا مشاور  اولی نتیجه نگیری اما پرس و جو کن و یه مشاور خوب پیدا کن و حتی خودت به تنهایی برو پیشش و باهاش حرفهات رو بزن.خیلی وقتها راه حل های خوبی ارائه می دن ( بسته به نحوه زندگی و روابطتون )


هر وقت هم اسم طلاق رو پیش کشید اصلا عکس العمل نشون نده . فقط خیلی ملایم و آروم بهش بفهمون که خیلی براش متاسفی که اینقدر ضعیفه که از عهده حل هیچ مشکلی بر نمیاد و تنها راه حل رو پاک کردن مسئله می دونه .


 


شما الان باید دیگه الگوی مناسبی برای دخترت باشی چون کم کم شروع می کنه از شما الگو برداری . سعی کن شخصیتش قوی بشه .


حتما حتما یه کاری رو شروع کن


_________________


 اقای عزیز اگر مشتاقید که خانمهای شما مثل فرشته های victoria's secretباشند پس خودتان هم لطف کنید مثل مدلهای calvin klein باشید



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم maahbod تشکر کرده اند:
hava (پنج شنبه 12 آبان 1390, 9:25 pm), n e g a r (پنج شنبه 12 آبان 1390, 11:35 pm), minimona (جمعه 13 آبان 1390, 6:59 am), ستاره دنباله دار (شنبه 14 آبان 1390, 11:56 am), elnazmm (يکشنبه 15 آبان 1390, 6:28 am), *مهرآوه * (پنج شنبه 26 آبان 1390, 5:26 am)
 
 
پستارسال شده در: پنج شنبه 12 آبان 1390, 9:17 pm 


کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

No Avatar
offline


حالت من: Innocent

محبوبیت: 7


تاريخ عضويت: دوشنبه 30 خرداد 1390, 5:29 pm

پست ها : 267

تشکر کرده اید: 460 مرتبه

تشکر شده:
215 مرتبه در 146 پست

محل سکونت: يه جاى خوشكل

يه دفعه امتحان كن بترسونش برو تهران خونه بابات,بهش بكو خودت كفتى,,ببين عكس العملش جيه,,بابا اينقدر ما زنها بعى وقتها رو ميديم.كه ديكه همه جى حتى حرمت بين همديكه رو فراموش ميكنن..امان از مردهاى بى وفففففففففففففففففاangry


_________________

     



بالا
 مشخصات  
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 4:31 am 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


محبوبیت: 5


تاريخ عضويت: دوشنبه 2 آبان 1390, 11:11 pm

پست ها : 25

تشکر کرده اید: 18 مرتبه

تشکر شده:
47 مرتبه در 36 پست

[quote="nedasama"]


يه دفعه امتحان كن بترسونش برو تهران خونه بابات,بهش بكو خودت كفتى,,ببين عكس العملش جيه,,بابا اينقدر ما زنها بعى وقتها رو ميديم.كه ديكه همه جى حتى حرمت بين همديكه رو فراموش ميكنن..امان از مردهاى بى وفففففففففففففففففاangry


دوستمون راست میگه.به نظر منم این دفعه هم که همچین حرفی زد بگو باشه!حرفی نیست.بعدش سریع و بدون گریه و ناراحتی پاشو چمدانتو ببند برو تهران .2 روز که تنها بمونه حساب کار دستش میاد.کم کم رو خودت کار کن که بدون اینکه از اونور بوم بیفتی بتونی یه رویه جدید در برخورد باهش پیش بگیری.به قول خودت بد عادتش کردی دیگه!!میدونم دیگه چطوریه!!!! همه کاراشو راس و ریس میکنی لابد!میذاریش به حساب محبت.اما اینا ظلم به خودت زندگیت و حتی شوهرته.چون اونو تو خونه فردی بی فایده تبدیل میکته.من خودمم اینجوری بودم.حتی موبایل شوهرمم من میزدم به شارزangryangryangry اما اینم بگم ها!!کم کم!یه دفه نری تو فاز بی محلی که بدجوابی میده!!



بالا
 مشخصات  
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 7:00 am 


آشپزآنلاینی اصیل
آشپزآنلاینی اصیل

نماد کاربر
offline


حالت من: Angelic

محبوبیت: 1077


تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390, 12:09 pm

پست ها : 3417

تشکر کرده اید: 8631 مرتبه

تشکر شده:
16803 مرتبه در 3121 پست

نه اصلا این کار و نکن


اونجا خونه زندگی خودشه کجا بره؟!!


به نظر من هر چقدر اون از زندگی و خونه سهم داره تو هم داری


اینطوری بیشتر نشون میدی که اون مالک همه چیزه


_________________



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم minimona تشکر کرده اند:
ღ مهرانه جان ღ (جمعه 13 آبان 1390, 7:53 am), باران4005 (جمعه 13 آبان 1390, 6:00 pm), mina_miki (يکشنبه 15 آبان 1390, 8:54 am), yeganeh jan (يکشنبه 15 آبان 1390, 12:38 pm)
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 7:03 am 


آشپزآنلاینی اصیل
آشپزآنلاینی اصیل

نماد کاربر
offline


حالت من: Angelic

محبوبیت: 1077


تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390, 12:09 pm

پست ها : 3417

تشکر کرده اید: 8631 مرتبه

تشکر شده:
16803 مرتبه در 3121 پست

تو که ازش سرد شدی


بهش بی محلی کن (نه که قهر) تحویلش نگیر و برعکس با دخترت وآدمای دیگه گرم باش که بفهمه اشکال از اونه که اینطوری شدی


شاید اونم بی محلی کنه (چون عادتش دادی که تو منت کشی کنی) ولی بذار یه مدت که بگذره اخلاق جدید تو دستش میاد. به شرطی که هر رفتاری که می کنی پشتش یه برنامه ای داشته باشی که خوب بهش درس بدی


اینطوری نه قهری که خونه برات جهنم شه


هم رفتارت طوریه که به مشاجره و شنیدن هر حرفی نمی رسه


هم منظورتو بهش رسوندی


هم دخترت چیزی نمی فهمه


_________________



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم minimona تشکر کرده اند:
*سلما* (يکشنبه 15 آبان 1390, 7:21 am), mina_miki (يکشنبه 15 آبان 1390, 8:57 am), yeganeh jan (يکشنبه 15 آبان 1390, 12:39 pm)
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 7:17 am 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


حالت من: Angelic

محبوبیت: 30


تاريخ عضويت: يکشنبه 24 مهر 1390, 3:22 pm

پست ها : 233

تشکر کرده اید: 1921 مرتبه

تشکر شده:
471 مرتبه در 177 پست

دوست عزیز دل خود من اینقدر از شوهرم پره که خدا می دونه. دوستان گفتن چند روز برو خونه پدرت . خب شاید اینم یه  راهی  باشه به شرطی که بدونی شوهرت آدم مغروری نیست و میاد دنبالت و تا اومدن اون هم بتونی صبر کنی وگرنه خودت دست از پا درازتر باید برگردی خونه و روح وروانت بیشتر خدشه دار میشه. این بلا سر خودم اومده . شوهرم هی می گفت برو برو . منم توی یکی از قهرامون که حال جسمیم هم خیلی بد شده بود بهش گفتم می رم چند روز استراحت اونم از خداخواسته گفت برو خودتم هروقت خوب شدی برگرد . با اینکه می دونست حالم چقدر بده و به اسم قهر نرفتم و خانواده ام فکر می کنن برای استراحت رفتم ولی اومدن که هیچی حتی یه زنگ نزد برای ظاهر سازی احوال پرسی کنه. خلاصه که آخرش مجبور شدم با یه دل شکسته تر  بعد یه مدت خودم برگردم خونه. خلاصه که در دلام زیاده و اینجا جای گفتنش نیست. خدا بهمممون صبر بده ...  بهتره بهش کم محلی کنی یه مدت و به خودت و دخترت خوب برسی و هیچ وقت هم وقتی تقصیر اونه منت کشی نکنی . اینم بدون این که می گی تا یه خرده سرد میشی بی محلی می کنه خیلی زیاد ربطی به عادت دادن و این حرفا نداره بعضی ها بر اساس تربیتشونه ذاتشونه نمی دونم چی ولی کلا اینجورین. شوهر من حتی از قبل ازدواجمون اگه سر یه موضوعی ازش ناراحت می شدم و لحنم غمگین میشد و مثل بقیه اوقات سرحال نبودم چنان کاری می کرد چنان منو محکوم می کرد چنان غضبم می کرد که اون سرش نا پیدا!! چی بگم دلم خونه ایشاللا خدا خودش به خیر مشکلتو حل کنه عزیزم.  



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم *سلما* تشکر کرده اند:
باران4005 (جمعه 13 آبان 1390, 6:02 pm), minimona (شنبه 14 آبان 1390, 3:53 pm)
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 3:43 pm 


کاربر جدید

نماد کاربر
offline


محبوبیت: 1


تاريخ عضويت: جمعه 1 بهمن 1389, 7:22 pm

پست ها : 57

تشکر کرده اید: 5 مرتبه

تشکر شده:
60 مرتبه در 27 پست

قربون شما خواهرای گلم بشم که اینقدر دلسوزانه جوابمو دادین


خیلی فکر کردم


من خودمو خیلی مقصر می دونم


شوهرم آدم بدی نیست گاهی مغروره ولی ذات خوبی داره خوبیهاش کم نیست ولی من بد کردم با خوبی زیاد کردنم در واقع لوسش کردم توقعش و بردم بالا اگه رفتارم جور دیگه ای بود الان اونم خیلی بیشتر قدرم رو می دونست


واقعا مردا مثله بچه هان یه بار توسط مادراشون تربیت میشن یه بار توسط زناشون


مادرش زنه فوق العاده با سیاستیه همه چیزش با بر نامه است شوهرش و بچه هاش همه ازش حساب می برن و فوق العاده برای خودش ارزش قائله خیلی به خودش می نازه


من اشتباه کردم که نتونستم ارزش خودمو حفظ کنم با له کردن غرورم به خیال اینکه طرف مقابلم قدرمو می دونه بد تر تیشه به ریشه خودم زدم


کتاب رازهائی در باره مردان رو دانلود کردمیه مقداریش رو که خوندم دیدم خیلی وقتا واسه شوهرم مادر مهربونی بودم که بی جا دل می سوزونه


و این غلطه خیلی غلط


باید طبق گفته شما دوستای گلم گذشته رو فراموش کنم و قدر خودمو و زندگی مو بدونم و اینقدر واسه خودم دل نسوزونم


امروز صبح سر اینکه شوهرم یه هوئی به دخترمون تشر زد بحث کوتا هی کردیم


شوهرم رفت تو اتاقو قیافه ناراحتی گرفت


من اما مثل همیشه نبودم


خیلی عادی رفتار کردم


دو روزه واسه خودم برنامه گذاشتم ورزش کنم تو خونه


شروع کردم به رقص و ورزش و..........طوری که دخترم به وجد اومده بود


بعد که همه چیز عادی شد خیلی آروم بهش گفتم محبت بیشتر واسه دخترمون جواب می ده مثل همیشه دیگه ادامه ندادم (مثل مادرا) اونم اومد منت کشی دخترم


دختر عزیزم خیلی مغروره هر وقت از با باش ناراحت می شه به همین راحتی آشتی نمی کنه


خلاصه امروز خیلی از خودم راضی بودم می خوام خیلی خودمو در گیر مشکلات شوهرم نکنم شاید اگه بزارم تنهائی حلشون کنه بهتر باشه


اگه هم باز تو دعوا بهم بی احترامی کرد نترسم و از خودم دفاع کنم


برام دعا کنید بتونم زندگیمو تغییر بدم


البته قبل از هر چیز باید خودمو تغییر بدم چون هر بلائی که سرم اومده بیشترش به خاطر خودمه و فدا کاریهای بی موردم


بازم ازتون ممنونم


حتما حرفاتونو گوش میدم


 


 


_________________

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از مادارند ولی بیخبرنداز نزدیکی دلهایمان



بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم جنگل آبی تشکر کرده اند:
minimona (شنبه 14 آبان 1390, 3:54 pm), aphrodite_86 (شنبه 14 آبان 1390, 8:43 pm), Narine (يکشنبه 15 آبان 1390, 6:51 am), sonador (يکشنبه 15 آبان 1390, 7:34 am), mina_miki (يکشنبه 15 آبان 1390, 9:00 am), yeganeh jan (يکشنبه 15 آبان 1390, 12:41 pm), nasrin.gh (سه شنبه 24 آبان 1390, 10:14 am), atena61 (سه شنبه 24 آبان 1390, 5:57 pm), *مهرآوه * (پنج شنبه 26 آبان 1390, 5:32 am)
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 5:20 pm 


کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

نماد کاربر
offline


حالت من: Innocent

محبوبیت: 157


تاريخ عضويت: يکشنبه 8 آبان 1390, 5:47 am

پست ها : 741

تشکر کرده اید: 1333 مرتبه

تشکر شده:
1622 مرتبه در 487 پست

محل سکونت: تبریز

سلام.منم همین مشکلاتو دارم دیروز زد مچ دستم از 3جا دررفت و از یه جا ترک خورد.چون خونه مال منه بهش گفتم بچه هاتو وردار برو.بچه ها یکیشون میخواست بره یکی نه اونم دیگه نرفت.ولی من گفتم فردا مامانم میاد من میرم. به مامانش زنگ زد همه چیرو گفت.اونم به جای ساکت کردن حق و داد به پسرش.من دیروز دیگه تصمیممو گرفته بودم ولی افتاد به التماس نرو و.....گفت یه فرصت بهم بده اگه خوب خوب نشدم برو.باباشم به جای حل مشکل گفت دوست نداری نیا خونه ی ما .میگین چه کنم.


_________________

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .(به ياد پدر)



بالا
 مشخصات  
 
 
پستارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390, 7:11 pm 


کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

نماد کاربر
offline


حالت من: Innocent

محبوبیت: 157


تاريخ عضويت: يکشنبه 8 آبان 1390, 5:47 am

پست ها : 741

تشکر کرده اید: 1333 مرتبه

تشکر شده:
1622 مرتبه در 487 پست

محل سکونت: تبریز

کسی نیست برا راهنمایی


_________________

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .(به ياد پدر)



بالا
 مشخصات  
 
 
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 82 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5, 6  بعدي

اطلاعات

جستجو براي:
تعداد صفحات: صفحه 1 از 6

    

تعداد پست ها:  82 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: Sogou [Bot] و 3 مهمان مدير انجمن: ماندگار شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

تاپیک های مشابه

 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. دیگه مثل قبل همسرمو دوست ندارم

[ برو به صفحهبرو به صفحه: 1, 2 ]

zoro2000

16

1680

چهارشنبه 4 آبان 1390, 3:52 pm

Homay نمایش آخرین ارسال

اين مبحث بسته شده است.شما نمي توانيد پست هاي خود را ويرايش يا پست جديدي ارسال کنيد. دیگه نمی تونم تحمل کنم بیکاری شوهرم داره داغونم می کنه !

[ برو به صفحهبرو به صفحه: 1, 2, 3, 4 ]

روشا 27

45

2304

دوشنبه 8 خرداد 1391, 4:36 pm

saba33 نمایش آخرین ارسال

اين مبحث بسته شده است.شما نمي توانيد پست هاي خود را ويرايش يا پست جديدي ارسال کنيد. ####به نظر شما کدوم یکی از خصوصیات بد یک مرد و نمیشه تحمل کرد؟؟؟؟؟؟؟####

[ برو به صفحهبرو به صفحه: 1 ... 8, 9, 10 ]

moje darya

139

3991

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391, 3:53 am

*پانته آجون* نمایش آخرین ارسال

اين مبحث بسته شده است.شما نمي توانيد پست هاي خود را ويرايش يا پست جديدي ارسال کنيد. احساس میکنم من برای همسرم اولویت ندارم

[ برو به صفحهبرو به صفحه: 1, 2 ]

parandeye abi

24

1405

جمعه 23 تیر 1391, 7:22 am

* shab naz * نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. بچه ها احساس میکنم شوهرم دیگه دوسم نداره......

tannaz_1890

11

701

پنج شنبه 7 اردیبهشت 1391, 8:02 am

minimona نمایش آخرین ارسال

 


کپی رایت

 
yukari

این سایت به صورت کامل تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
Powered by : phpBB | Style by: Meis@M

آشپزآنلاین، بزرگترین سایت آشپزی ایرانی
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com
phpBB SEO