|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پاییز می رسد كه مرا مبتلا كند با رنگ های تازه مرا آشنا كند پاییز می رسد كه همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا كند او می رسد كه از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را بر ملا كند او قول داده است كه امسال از سفر اندوه های تازه بیارد – خدا كند – او می رسد كه باز هم عاشق كند مرا او قول داده است به قولش وفا كند پاییز عاشق است و راهی نمانده است جز این كه روز و شب بنشیند دعا كند شاید اثر كند و خداوند فصل ها یك فصل را به خاطر او جا به جا كند خش خش ... صدای پای خزان است یك نفر در را به روی حضرت پاییز وا كند احمد دوستی ؛ جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ - 17:04:45 -
[ 18 نظر و 11 تشکر]
من زنم…
بی هیچ آلایشی… حتی بی هیچ آرایشی ! او خواست که من زن باشم … ...که بدوش بکشم،بار تو را که مردی ! ........................و برویت نیاورم که از تو قویترم ... آری من زنم... او خواست که من زن باشم ... همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ... عشق خواهم ورزید ... به مردانگی ات خواهم بالید ... با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ... پشتیبانت خواهم بود ... و تو ... مرد بمان! این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!! احمد دوستی ؛ پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ - 12:23:07 -
[ 20 نظر و 13 تشکر]
احمد دوستی ؛ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ - 18:31:04 -
[ 13 نظر و 8 تشکر]
فرشته از شیطان پرسید: قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟
شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصــــت هســـــت». شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟ فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصـــــت هســـــت احمد دوستی ؛ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ - 12:44:46 -
[ 10 نظر و 9 تشکر]
حالا چرا؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟ ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟ در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟ شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟ احمد دوستی ؛ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ - 11:25:53 -
[ 15 نظر و 12 تشکر]
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم ...
احمد دوستی ؛ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰ - 16:53:36 -
[ 12 نظر و 8 تشکر]
اگر می خواهید خدا را بشناسید و درک کنید
باید بیشتر و بیشتر عاشق او شوید. عشق کلید شناخت اوست. جی پی واسوانی احمد دوستی ؛ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ - 19:22:14 -
[ 14 نظر و 10 تشکر]
دریچه قلبت را رو به عشق بگشا
تا همه نیکی های عالم به سوی تو سرازیر شوند. احمد دوستی ؛ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ - 18:56:04 -
[ 11 نظر و 10 تشکر]
احمد دوستی ؛ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰ - 12:57:57 -
[ 7 نظر و 6 تشکر]
احمد دوستی ؛ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ - 19:25:45 -
[ 30 نظر و 21 تشکر]
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||