|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
صبح گذشته شروع روزی بود همراه با درخشش امیدی برای رسیدن به خواستن ، بعد از گذشتن ساعتی این درخشش کم رنگتر میشد و از آن طرف درخشش ناامیدی رسیدن به این خواستن پررنگتر ،بعد از کشاکشی سخت بین امید و ناامیدی ،درهنگام غروب دقیقا عکس طلوع اتفاق افتاد و شد آنچه نباید میشد ، جمع این تناقض در یک روز آنقدر برایم سنگین بود که خواب را امشب از چشمانم زدوده.... خداوندا تسلیمم در برابر خواسته ات
از همه ی دوستان التماس دعای شدید دارم سید جواد ؛ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۹۰ - 01:18:28 -
[ 13 نظر و 10 تشکر]
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست منسیتر نوشته است
کودک که بودم تصمیم داشتم دنیا را عوض کنم بعد که بزرگ شدم متوجه شدم دنیا بزرگ است و نمی توانم انرا تغییر دهم به همین خاطر تصمیم گرفتم انگلستان را تغییر دهم بعدها متوجه شدم که انگلستان بزرگ است و من باید شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم و اینک در حین مرگ فهمیدم اگر خودم را تغییر میدادم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم . سید جواد ؛ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ - 00:02:25 -
[ 11 نظر و 9 تشکر]
استاد سر کلاس از دانشجویان پرسید آیا خداوند همه چیز را آفرید ؟ دانشجویی با قاطعیت جواب داد بله ، استاد پرسید واقعا بله ؟ دانشجو دوباره جواب داد بله ، استادگفت با توجه به وجود شر پس خداوند آنرا آفرید ، دانشجو پاسخی نداشت ، استاد از اینکه توانسته بود یک بار دیگر در اعتقاد به خدا تردبد ایجاد کند خوشحال بود ، در همین حین دانشجوی دیگری از استاد پرسید آیا سرما وجود دارد ؟ استاد جواب داد بله مگر شما تا حالا سرما را احساس نکردید ! دانشجو گفت بنا به قانون فیزیک سرما وجو د مستقل ندارد این نبود گرما است که سرما نامیده میشود، در هستی چیزی قابل مطالعه است که انرژی داشته باشد ، موجودات زنده گرما دارند و انرا انتقال می دهند بدون حرارت اشیا مرده اند ، در واکنش به نبود گرما انرا سرما مینامیم ، تاریکی وجود ندارد بلکه این نبودن نور را تاریکی مینامند ، نور را میتوان بررسی کرد و انرژی انرا بدست اورد ، در جواب پرسش شما در مورد وجود شر نیز اینگونه است که شر نامی بر ضعف ایمان قلبی به خداوند است .
سید جواد ؛ چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ - 19:52:01 -
[ 4 نظر و 3 تشکر]
پدر چندتا میخ به پسرش داد و به ایشان گفت هر زمانیکه عصبانی شدی
یکی از آنها را به دیوار بکوبان ، روز اول پسر 30 میخ به دیوار کوباند ، بعد از چند روز پسر متوجه شد که کنترل عصبانیت راحتر از کوباندن میخ به دیوار است به همین خاطر تصمیم گرفت که دیگر عصبانی نشود و این قضیه را با پدر در میان گذاشت ولی حالا بعد از هر بار که توانستی عصبانیت خود را کنترل کنی یک میخ را از دیوار بیرون بیاور ، بعد از اینکه پسر به خواست پدر عمل کرد ، پدر به پسر گفت آفرین که توانستی عصبانیت خودت را کنترل کنی ، حالا به دیوار نگاه کن آیا به حالت اول خود برگشته ؟ و اینچنین پدر به پسر فهماند که انسان در حالت عصبانیت حرف هایی را می زند که دیگر با معذرت خواهی نمی توان اثر آنها را پاک کرد سید جواد ؛ دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰ - 01:03:50 -
[ 5 نظر و 7 تشکر]
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||